درباره نویسنده
Hamid Anwari
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • خبر های داغ و نظرات سوزنده
  • از هر گلستان گلی
  • زهرخند
  • اشعار انتخابی
مطالب اخیر
  • گلبدین حکمتیار در چهار راه استخبارات منطقه
  • بخوان اگرمراخوب نشناختی می شناسی
  • گلبدین حکمتیار از کودکی تا پوهنتون
  • تجاوز خونین و چهره های ننگین
  • از افغانستان تا لیبیا
  • چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
  • دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸
  • سه روز ماتم برای" جمعیت اسلامی"
  • کی را کشتی تا کشته شدی زار
  • پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤
  • درنگی بر" چونکه عیبش بنمودی ، هنرش نیز بگو "
  • د اختر خوب
  • جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸
  • دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤
  • جمعه ۱۳٩٠/٥/٧
  • واصف باختری، شاعر تسلیم طلب و مردم گریز!
  • دنیا را به روشنی ببینید
  • حنیف اتمر از پلید ترین شکنجه گران خاد
  • جنایتکاران سه ونیم دهه جنگ .......
  • حال من
  • بازگرداندن نور به چشمانی که چه گوارا را نشانه گرفت
  • محب بارش و جاروجنجال قوم پرستان!
  • ما در جزایر جداگانه زندگی می کنیم
  • ترفند کثیف دیگری از آخند های ایرانی
  • طنز
  • جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٠
  • راهروان مینا نیز
  • کانفرانس مهم
  • نمایش (( انتخابات)) ......
  • برخی کاندیدان جهادی -مافیایی........
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • آذر ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
دوستان من
  • ملالی جویا نماینده انتخابی مردم شریف ولایت فراه
  • جمعیت انقلابی زنان افغانستان
  • داکتر بشر دوست نماینده مردم کابل- در پارلمان
  • مردم افغانستان
  • دانلود رایگان - آموزش
  • سباون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مرسل - حمید انوری
سیاسی- اجتماعی- هنری
گلبدین حکمتیار در چهار راه استخبارات منطقه
نویسنده: Hamid Anwari - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤

                    گلبدین حکمتیار در چهار راه استخبارات منطقه

 " . . . روابط حزب اسلامی با استخبارات پاکستان تا چنان حدی انکشاف یافت که حتی بعضی فعالیت های سازمانهای  استخباراتی حزب  و (آی اس آی )، هماهنگ گردید.

 پاکستان از دیر زمانی مسالۀ کنفدریشن افغانستان را با پاکستان یک اقدام اجتناب ناپذیر در دستور روز قرار داد و استخبارات آن تلاش هایش را در این مسیر شدت بخشید. بناءً استخبارات پاکستان به خاطر دو مسالۀ  اصلی یعنی مسالۀ پشتونستان و کنفدریشن افغانستان – پاکستان تلاش نمود از مناسبات با حزب اسلامی استفادۀ دلخواه نماید.

طرح کنفدریشن طی سالهای جهاد از جانب حکمتیار نیز بعضاً پیشکش گردیده است که هر بار در میان مجاهدین و افغانهای مهاجر غوغا برپا نموده است.

 در رابطه با مسالۀ پشتونستان، حکمتیار صریحاً اظهار نموده است که " سیاست ما همیشه در رابطه با پشتونستان چنان بوده است که اگر در پاکستان رژیم اسلامی حاکم باشد و در افغانستان رژیم اسلامی حاکم نباشد، ما ترجیع میدهیم که پشتونستان با پاکستان باشد. اگر در پاکستان یک حکومت غیر اسلامی و  در افغانستان نظام اسلامی حاکم باشد، ما ترجیع میدهیم که پشتونستان با افغانستان باشد و اگر در هردو کشور نظام اسلامی حاکم باشد، ما ترجیع میدهیم که مرز میان ما برداشته شود و دو کشور مبدل به یک کشور گردد و دیگر مسالۀ بنام پشتونستان وجود نداشته باشد. . .

  حکمتیار بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، تمایلات مقامات استخباراتی آنها را جلب نمود. چنین ادعا میشود که نزدیکی حکمتیار از اثر موقف و اعتباری که در آن زمان حزب تودۀ ایران در رهبری داشت، ناشی گردیده بود. بعد از انقلاب ایران، دفاتر حزب اسلامی در تهران گشایش یافت. مناسبات اعضای حزب در تهران با سپاه پاسداران در مقایسه با اعضای تنظیم های دیگر، از سطح عالی برخوردار بود. به غیر از اعضای حزب اسلامی، قنسلگری ایران به اعضای تنظیم های دیگر به مشکل اجازۀ سفر میداد. این بهبود روابط سبب گردید تا یک سر وصدای جنجال برانگیز برای حزب اسلامی ایجاد گردد. در آن زمان چنان شایعه گردید که گویا دفاتر فرهنگی حزب اسلامی در تهران مصروف تهیۀ اطلاعات روزمرۀ افغانستان بود که اطلاعات جمع آوری شده بعد از جمع بندی، همه در اختیار سازمان استخباراتی اسرائیل، و هم از طریق سفارت انگلستان به ( سی آی ای ) گسیل میگردید. همچنان دفاتر حزب اسلامی اطلاعات مربوط به مهاجرین و افغانهای مقیم ایران را از طریق اعضای حزب توده ایران، بدست می آورد.

 واقعیت امر اینست که بعد از برچیده شدن بساط توده ئی ها از ایران، مناسبات حزب اسلامی با مقامات ایران دگرگون گردید. از جانب دیگر حکمتیار در اوایل، بعد از آنکه از امکانات مادی امریکائی ها کاملاً مشبوع گردید، با یک حرکت ضد غربی در معراق توجه دولت ایران قرار گرفت. ایالات متحده ادعا نمود که گلبدین حکمتیار در حالیکه کمک های وسیع (سی آی ای ) را دریافت میدارد، با آیت الله خمینی همکار بوده  و نیرو های وی در تروریزم بین المللی بر ضد ایالات متحدۀ امریکا، نقش مرکزی دارند.

 نقش مرکزی روابط گلبدین حکمتیار با تروریزم ایران، به عباس زمانی نسبت داده شده است. عباس زمانی که تحت نام مستعار ابوشریف به فعالیت های استخباراتی اش ادامه میداد، در سال های ۸۰ بحیث سفیر ایران در پاکستان ایفای وظیفه میکرد. زمانی یک چهرۀ کثیرالجوانب سیاسی بود. در سال ۱۹۷۰در فعالیت های " سپتامبر سیاه " و همچنان فعالیت های تروریستی الفتح فلسطین اشتراک و در قیام ایران که به سقوط شاه انجامید، نقش فعال داشت.

" زمانی " هنگام خدمت در " سپتامبر سیاه "، از جانب  سازمان استخباراتی شوروی (کی جی بی )، استخدام شد و تا سالهای ۸۰ که در سفارت ایران در پاکستان بود، برای ( کی جی بی ) فعالیت می نمود. " زمانی مسؤول تأمین ارتباط میان ردیکال های افغان و دولت ایران بود و مسائل پولی و تسلیحاتی را میان کمپ های مهاجرین افغان در پاکستان و ایران تنظیم می نمود. گلبدین موفق گردید در سال ۱۹۸۰در تفاهم با رهبران ایران به ایجاد یک گروپ سنی مذهب بنام " جندالله" در کمپ های مهاجرین افغان، دست یابد. اعضای حزب اسلامی در کمپ های مشهد به حیث سپاه پاسداران انقلابی آموزش می یافتند. آموزش توسط یکتن از تحصیل یافتگان پاتریس لومومبا، محمد موسوی در مسکو و یک  ملای ایرانی ادامه می یافت. ملای مذکور به ارتباط با ( کی جی بی ) متهم بود. نکتۀ جالب در اینجا، همانا تلاقی استخبارات ایران- شوروی است که توسط نیرو های حزب اسلامی و فعالیت های آنان متلاقی گردیده بود... روزنامۀ ایزویستیا  منتشرۀ شوروی در شمارۀ اول جون ۱۹۸۷نوشت : " گلبدین حکمتیار و شوروی ها در همکاری اند". بعد ها این همکاری حتی به سطح تأسیس مراکز حزب الله و جهاد اسلامی، توسط حزب اسلامی، در اروپا و امریکا انکشاف یافت. ایزویستیا همچنان گفته بود که افغانهای پناهنده در این کشور ها، این مراکز را به همکاری کمیته های همبستگی با جهاد افغانستان رهنمائی میکند و ( کی جی بی )این تشبث ها را حمایت و تشویق میکند. گلبدین حکمتیار امکانات وسیع مالی را در این زمینه بکار بست. در سال ۱۹۸۲، صرف  مصارف نشرات حزب در تهران به ۱۲میلیون تومان بالغ گردید. در آن سال ۱۲۰هزار قطعه فوتوی رنگۀ گلبدین حکمتیار چاپ و تکثیر گردید. . . حزب اسلامی گلبدین حکمتیار از تأثیرات فعالیت سازمان استخبارات شوروی بی بهره نبوده و از دو عامل اساسی سرچشمه گرفته است:

۱-  سوابق فعالیت های سیاسی حکمتیار در جناح پرچم حزب دیموکراتیک خلق.

۲- تمایل سازش گلبدین حکمتیار با حفیظ الله امین مبنی بر ایجاد یک حکومت ائتلافی بعد از مرگ نورمحمد تره کی.

 

یک عضو عالی رتبۀ استخبارات رژیم ببرک کارمل که در سال ۱۹۸۰به پاکستان پناهنده شد، اظهار داشت که به وی دستور قتل همه رهبران بجز گلبدین حکمتیار داده شده بود و در این دستور تأکید گردیده بود تا علیه حکمتیار به هیچگونه اقدام مبادرت نورزد...

 همکاری وی با شهنواز تنی عضو بیروی سیاسی حزب دیموکراتیک خلق در کودتا علیه نجیب الله و بعداً اتحاد وی با عبدالرشید دوستم عضو کمیته مرکزی حزب وطن، نشان داد که حکمتیار میتواند بخاطر تاکتیک های مصلحتی، با دشمنان سرسخت و دیرین خود کنار آید. . . از سال ۱۹۸۶حزب اسلامی در شمالشرق، بخصوص بدخشان در تفاهم با نیروهای خاد قرارداشت. شواهدی دردست است که طی این سال، حزب بر سائر نیروهای مقامت، کارکنان سازمان های امداد بین المللی حمله مینمود. چندین بار دیده شده بود که کاروان های کمک رسانی بین المللی مورد حمله قرار گرفته و ادویۀ طبی که در اثر عملیات مشترک آنها به دست آمده بود، میان نیروهای حزب اسلامی و خاد مساویانه تقسیم گردیده بود.

امریکا زمانیکه فعالیت های او را در عملیات تروریستی در فلسطین به شدت نکوهش کرد، ادعا نمود که حکمتیار همکاری نزدیک با ( کی جی بی ) دارد. . . گلبدین حکمتیار در نخستین سفرش به آلمان غرب، مبلغ ده( ۱۰) میلیون مارک آلمانی بدست آورد. . . چندی بعد به اثر توصیۀ والترشمیت، یک دفتر شش طبقه ئی که با سیستم های فاکس، مخابره و وسایل متنوع چاپ مجهز بود، در اختیار حزب اسلامی قرارداده شد. مصارف این دفتر در آن زمان بالغ بر دوصد و چهل (۲۴۰) هزار کلدار در هر ماه تخمین گردید. . .  ." *

 گلبدین حکمتیار نه تنها با امریکا و ( سی آی ای ) روابط محکم و پایدار داشت، بلکه با (کی جی بی) و (موساد) و سازمانهای جاسوسی ایران و پاکستان( واواک) و( آی اس ای) و سازمان های جاسوسی لیبیا و سازمان الفتح فلسطین نیز روابط تنگاتنگ برقرار نموده بود. او شصت فیصد کمک های مالی و لوژستیکی امریکا، اروپای غربی و کشور های عربی را بدست می آورد. او باری گفته بود که هرگاه بعد از خروج نیروهای روسی و شکست حکومت دست نشاندۀ شان در کابل، جنگ ادامه یابد، قادر است تا ده سال دیگر بدون هیچگونه کمک خارجی، جنگ را ادامه دهد. این بدان معنی بود که او در جریان جهاد با اشغالگران روسی و عوامل بومی آن، بیشترین سلاح های کمکی را که باید در جنگ مقابل تجاوزگران از آنها استفاده می شد، انبار و ذخیره کرده بود تا در جنگ های قدرت طلبی از آنها استفاده نموده و به قدرت برسد و کانفدریشن پاکستان - افغانستان را عملی سازد.

 در جریان جنگ های خانمانسوز تنظیمی در کابل، از همان سلاح های ذخیره شده استفادۀ اعظمی نموده و در یک روز بیشتر از هزار (۱۰۰۰) راکت را بر کابل آتش نمود و کابل زیبا را به مخروبۀ غم انگیزی مبدل نموده و در این تنظیم جنگی ها، در حدود شصت و پنج هزار (۶۵۰۰۰) از باشندگان بیگناه و بی دفاع کابل را به خاک و خون کشانیدند. بعد ها ربانی و شرکا با یک سازش خفت بار و شرم آور و نفرت انگیز، حکمتیار را به عنوان صدراعظم به کابل دعوت نمودند که با یک کاروانی از موتر های ضد گلوله و صد ها جنگجوی تا دندان مسلح به کابل آمده و اشک تمساح ریخت که " کابل را کی ویران نموده است".

 گلبدین حکمتیار در چند ماه که در کابل بود، در نخستین اقدام خود، طبقۀ اناث کشور را از کار در دستگاه رادیو و تلویزیون سبکدوش نموده و دستور حجاب اجباری برای زنان را صادر کرد. او در همان چند ماه محدود تا توانست حکومت ربانی - مسعود را از داخل کاواک نموده و زمینۀ ازهم پاشی آنرا فراهم ساخت. در همین زمان بود که حرکت طالبان بصوب کابل در مارش بودند و ربانی - مسعود و نیز حکمتیار، از ظهور طالبان تا رسیدن آنها به دروازه های کابل، خواب نابودی یک دیگر را میدیدند و تا حد امکان از رسیدن طالبان به کابل به نفع خود بهره برداری می نمودند.

احمدشاه مسعود با یک تاکتیک جنگی، حکمتیار را در مقابل طلبان قرار داد و در نظر داشت تا از جنگ طالبان با حکمتیار در چهارآسیاب، حد اعظم استفاده نموده و در زمان درگیری آنها با همدیگر، از عقب بر نیروهای حزب اسلامی در چهارآسیاب یورش برده و آنان را نابود سازد، کار ایکه در چند سال گذشته هرگز بدان موفق نگردیده بود. و اما حکمتیار این نیرنگ او را درک نموده و از تجارب چندین ساله که با استخبارات منطقه و ( سی ای ای )، فراگرفته بود، از درگیری با نیروهای طالبان خودداری نموده و شب درمیان، چهارآسیاب را تخلیه کرد و تمام سلاح و مهمات جنگی خود را بجا گذاشت. حکمتیار با زرنگی از دام ایکه احمدشاه مسعود برای او چیده بود، جان بسلامت برد و با یک نیرنگ متقابله، نیروهای احمدشاه مسعود و عبدالعلی مزاری و رسول سیاف را با طالبان رو در رو نمود و. . .

احمدشاه مسعود در زمان فرار از کابل، حکمتیار را با خود به پنجشیر برد و او از همانجا راهی تهران گردید و در آنجا مقیم گردیده در خدمت استخبارات رژیم آخوندی قرار گرفت. بعد ها زمانیکه امریکائی ها بالای ایران فشار آوردند، آخند های ایرانی او را از ایران اخراج کردند.

از همان زمان تا اکنون امریکائی ها میدانند که گلبدین در کجا است، اما چون یک جاسوس سرسپردۀ آنها بوده است و هنوز هم به ساز شان میرقصد، او را برای روز مبادا نگهداشته اند و گاهگاهی سر وکلۀ او پیدا میشود و جفنگیاتی را قطار نموده به خورد مطبوعات میدهد و چند نفر معلوم الحالی را به عنوان نماینده به کابل میفرستد و . . .، همایون جریر داماد حکمتیار که در کابل زندانی بود، به اشارۀ امریکائی ها و به دستور حامد کرزی، از زندان آزاد میگردد و به خسر خود می پیوندد، در حالیکه تعداد بیشماری از افراد حزب اسلامی در دستگاه حکومت کابل و در پارلمان جذب میگردند.

اگر امریکائی ها برای مرده و زندۀ گلبدین حکمتیار جایزه تعیین نموده اند، پس چگونه داماد وی " همایون جریر" را که در تخریب کابل و قتل بیش از شصت و پنج هزار از باشندگان آن، یار و یاور حکمتیار بود، از زندان آزاد کردند و چرا و چگونه هر گاه و ناگاهی او و دوسه بیکار و بیمار دیگر را در کابل پذیرائی میکنند؟!

بازی های موش و پشک و جفت و طاق امریکا و متحدین در افغانستان و پس و پیش کردن طالب و حزب اسلامی که در حقیقت دیگر وجود خارجی ندارد و گلبدین حکمتیار که یک مردۀ سیاسی بیش نیست و حزب او که به زباله دان تاریخ سپرده شده است و نیز چند جنایتکار جنگی شناخته شده که مردم افغانستان خاطرات وحشتناکی از آنها به حافظه دارند و از آنها و اعمال ننگین شان سخت متنفر اند، در حقیقت ریختن نمک بر زخم های بی شمار و التیام نیافتۀ مردم افغانستان است.

با تفنگ و با تفنگدار و با جنگ و جنگ سالار و جنگجو و جنگ آور و. . .، نه صلح به کشور ما و منطقه برمیگردد و نه هم دیموکراسی وارداتی جرأت پیاده شدن میکند. داستان دنباله دار گلبدین حکمتیار را از آن سبب در اینجا از سرگرفته ام تا به اربابان و باداران و حامیان خارجی این قصاب کابل  و نیز جنایتکاران جنگی دیگر که هر روز به رنگی میگردند، فهمانده شود که افغانستان تختۀ شطرنج قدرت های خارجی نیست که پیاده را بردارند و فیل و اسپ را پیش نموده و به فکر خام شان، ملت درد رسیدۀ افغان را، گویا کشت و مات کرده  و آب از آب تکان نخواهد خورد.

هر وزش باد بهاری در سرزمین بلارسیدۀ ما، توفانی برپا خواهد کرد که منطقه را درنوردیده  و تا دوردستها، خُشک و تر را به آتش خواهد کشید.

گلبدین حکمتیار و هم قماشان جنایتکار او را از هر قوم و قبیله که باشند، باید به محاکمه کشانید، نه به وزارت و صدارت و شرکت در قدرت.

صدام حسین وحسنی مبارک و قذافی و همسال آنان با مصرف بلیون ها دالر و یورو و پوند، یا محکمه شده و یا بصورت وحشیانه بقتل رسانده شده و یا به دار آویخته میشوند، اما در افغانستان جنگ زده و به غارت برده شده، جنایتکاران جنگی و ناقضین حقوق بشر و دزدان سرگردنه و ملیشه های خونریز، یا در کابل و برلین، پذیرائی میگردند و یا هم در قطر برای شان آرگاه و بارگاه ساخته میشود. به این میگویند: " یک بام و دو هوا ".

تروریست، تروریست است و جنایتکارهم جنایتکار، چرا در افغانستان به قدرت نصب میگردند و سرنوشت کشور را به دستان کثیف و خونین آنان می سپارند و در کشور های دیگر به زندان و چوبۀ دار؟!

________________________________________________________________

*- به نقل از کتاب " انجنیر گلبدین حکمتیار"- نوشتۀ محمدگل خروتی- مترجم: غلام نبی کوهستانی- در چهار راه استخبارات منطقه، صفحات ۵۶ تا ۶۳

نظرات ()



بخوان اگرمراخوب نشناختی می شناسی
نویسنده: Hamid Anwari - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

آقای حمید انوری اگر با خانم ملالی نظام مشوره درقسمت نوشته زیر کنید نوشته از نشر باز می ماند یعنی چی این هم یک طنز است غیر برادان فارنی وسیستانی کس دیگربه مفهوم طنز پی نمی برد.

مثلیکه من می گویم هرسایت که نوشته های مرا بگوش ملتم برساند اگر از نظر ملتم چتل ترین سایت هم باشد من نوشته خودرا بنشر می رسانم اگر کسی انتقاد کند می گویم بکس چی بکس چی اگر می خواهد آزادانه زندگی کنید ومثل من مستقل باشید هر نوع نوشته را نشر کنید اگر کس انتقاد کرد بگوید بکس چی بکس چی بکس جی بکس جی شعارمردان آزاده است که این مقوله را بارها تنها من بکار برده ام بی بندباری فکراش نکنید در عمق بکس جی بکس چی داخل شوید.

 

سیدموسی عثمان هستی    

   بخوان اگرمراخوب نشناختی می شناسی


ستاره سرخ ام ودرکهکشا ن ها دارم ایوان
قلم دردست وکاغذ برسرمیز، صاحب دیوان
شهینشاه قلم و صاحب ،قرب وعزت دنیا
عقاب سرکش قلۀ کهساران،اوپیان وپروان


کسانیکه علاقمند خواندن نوشته های من می باشند و یادشمنان قلمی من که همیشه درهراس هستند ناگزیرنوشته های مرا ازترس میخونند که چه نوع شاخک قلمی بجان خاینین چسپانده ام
هم دوستان وهم دشمنان به سبک خاص من آشنایی دارند اگرمن یک سطربنویسم وآن سطردرلابلای صدهانوع سبک دیگرنویسندگان دستکاری وکجانیده شود بازهم ملت باشهامت افغانستان می دانند که این سطراگرشعراست یا نثر یا طنز است ازسید موسی عثمان هستی است یانیست وضرورت نیست که من بگویم ازمن است یانیست بخاطریکه سبک شعروطنزی من مانند سبک طنز شعرای کلاسیک (کهن ) وشعر طنزنویسان نونیست این حرف من به معنی این نیست که من ازسبکهای کلاسیک ونواستفاده نمی کنم ونوشته های من متاثرازنویسندگان کهنه ونونیست حتماً تاثیرات قوانین کهن ونو و طرزسبک های نویسندگان کهن ونودرطنر، شعر، نثر وداستان هایکه من می نویسم دیده می شود ومتاثراست
جای شک نیست چشم تیزبین منتقدین ورزیده آن نقطه های مخفی راشناسایی می کند این حرفهارابخاطر نوشتم که دربرابربعضی قوانین شعر،نثروطنزکهن ونوبخاطرزیباشدن، روشن شدن وزود فهمیدن خوانندگان این قلم دربرابرقوانین گذشته عصیان می کنم این عصیان گری وطغیان قلمی من گرچه قابل قبول سخت گیرانه وارثین ادبیات نووکهنه نیست ولی من می خواهم که به دل خود هم چیزی بنویسم واین حق هم دارم نوشتن حق من است وپذیرفتن حق خوانندگان که می پذیرندویامراعصانگرجنون زده می دانند ویا مورد سوال ونقد قرارمی دهند
آری بعضی ازشعراء ، طنزنویسان ونثرنوییسان این روشی که من پیش گرفته ام مراکفرادبیات میخوانند خصوصاً درقسمت کم وزنی شعرویا دووزنی وسه وزنی شعرناراحت هستندومی گویند یادوبیتی ویارباعی ویا غزل وقصیده را بدون که شعر شکسته وزن وقافیه باشد حتی دوبیتی را دردو یا سه یا چهر وزن من چرامی نویسم
بلی این کاررا بارها کرده ام بخاطریکه بیت روان شود، زودفهم شود ومقصدخودرا درشعررون بسازم ازچند وزنی دردوبیتی ، رباعی ، عزل ، قصیده حتی درمثنوی کارمی گیرم گاهی ازلغات عامیانه فارسی تاجکی ، ایرانی وسرزمین خود ما استفاده می کنم وهرسه زبان زبان اصلی سر زمین خود می دانم وزمانی این سرزمین ها یک زبان مشترک با فرهنگ مشترک وکلچر مشترک در پهلوی هم زندگی می کردندوامروزهم دروقت حرف زدن ونوشتن مشکل ندارندمثلیکه پشتوی قندهار، پکتیا وپشاور به من فرق نمی کند زبان عامیانه هرسه منطقه را درنوشته می پذیرم خصوصاً درطنزمن به واژه سازی پشاور وایران کارندارم من هم پوهنتون می نویسم هم دانشگاه هم پوهنحی می نویسم هم دانشکده وهم ازنورستانی ،ازبکی وهزارگی بخاطرشیروشکر ساختن برزیبایی شعرونثرخود استفاده می کنم چون این زبان ها با هم نزدیگ بوده مثلاً مام مادر ، مور ادی، آنه آیه وآچه همه خطاب به کسی که از اوزاده شدیم واز پستان آن شیرخوردیم مامان در ایران می گویند مورجان درورک می گویند آیه در بامیان می گویندآچه در سالنگ می گویند دورترین شان به مرکزکابل صدو هفتاد وچند کیلومتر بامیان است
از سبک که من استفاده می کنم من آن سبک بخصوصی است که من اورا سبک هستی می گویم وچنین روشی که دارم به آن می بالم وباک از این وآن ندارم که سبک نوشته من مورد قبول شان است یانیست مقصد من قدبلندک کردن در برابرنویسندگان وشعرای بزرگ نبوده افهام وتفهیم سخن ومطلب است
من بخاطر هوشیارباش بعضی سایت ها که با دلایل قراین شواهد واسناد ثابت کرداند که یکتعداد گرداندگان فیس بوک ها آگاهانه یاغیر آگاهانه درخدمت دستگاه های جاسوسی قراردارندکه نه مورد تاییدمن است نه آن رارد می کنم ونه مرددودمی دانم
روح مطلب درایجاست من ازجاسوس ونام جاسوس بدم می آید درحالیکه می دانم دستگاه های جاسوسی بریک مملکت ضروری بوده وستون فقرات همان دولت دستگاه جاسوسی آن دولت تشکیل می دهد
وجاسوسان آن دستگاه درخدمت همان دولت قراردارد وبه عقیده خود آن جاسوس درخدمت ملت خودقراردارد وشرف باختن اش هم بخاطر ملت اش می باشد
این جاسوسان گاه جاسوس یکطرفه گاه جاسوس دوطرفه می باشندبه قدسیت وغیر قدسیت وظیفه جاسوسان کاری ندارم که درخدمت ملت خودهستند یا در خدمت دشمنان ملت خودقراردارندیا درخدمت انسان وانسانیت ازطریق که جاسوسی می کنند به هرنوع وبه هرشکلی که باشند من مخالف جاسوس وجاسوسی ودستگاه های جاسوسی هستم واین حرفها را بخوشی دل خود می زنم ودربازارسیاست بازی کاری ندارد
تا امروزنخواستم که فیس بوک داشته باشم مافیایی های جاسوسی بخاطریکه علیه من توطئه کنند بی انصافان فیس بوک بنام من ساختند هرنوع رذالت که درفکرشیطانی شان گنجایش داشته انرجی مصرف کردندتا باعرق ریزی قلم فتنه وفتنگری بتوانند سنگرهای سیاسی واجتماعی مرا ضربه بزنند ولی کورخوانده اندقبل ازاینکه من بگویم فیس بوک ازمن نیست فیس بوک تصویر سایت "بزمقدس" دارد ومافی های انترنتی درقالب فیس بوک وفیس بوک بازی دست به تخریب من زده اند همه دوستان ودشمنان قلمی من این حرکت خنده آور را درگ کردندشب نامه نویسان جاسوس رابا فیس بوک سازن وطن فروش شناسایی کردندازخرام قلم شان با وجودیکه خواستند ازسبک من درفیس بوکی که بنام من ساخته شده برضد من استفاده کنندوتا حال بخاطر نداشتن فیس بوک کلیدآن فیس بوک ساختگی را ندارم وضرورت هم به داشتن کلیدحس نمی کنم بگذارکه که پای گاه رذالت مافی های فیس بوک مانند پایگاه های امپریالیست ها وسوسیال امپریالست باشد.
اگرمن را چپ بگویند من چپ بودم وهستم یک چپ باید انسان دوست باشد،اگربگویند راست است راست بودم وراست هستم یک مولوی از مسجدبرآمده بایدراست باشد، اگربگویند یهود هستم من می گویم راست می گویند کسیکه افغان باشد ومادراش پشتون باشد به گفته خراسانیان یهود است یهودگفتن سر رویه من تاثیر نداردیهود هم پیش من حقوق انسانی خودرا دارد من فرق بین انسان ها غیر از دانش قایل نیستم واگربگویند مسلمان است بلی جدمن پیغمبر اسلام بود تننها چیزی را من رد می کنم که جاسوس وجاسوس گری است.
انسان حق داردکه هرآیدیا ،دین ،مذهب ، آئین ،زبان ومنطقه بودوباش خودرا خودتعین کندوبه هررنگی که است افتخارکند وخودرا ازرنگ های دیگر کم فکرنکند زرد است سیاه است سفید است سرخ است بکس چی بکس چی انسان است.


این نوع تبلیغ های فوق سرمن تاثیر ندارد من به چپ وراست گفتن کس نه چپ می شوم ونه راست من به سیاه گفتن وسفید گفتن کس نه سیاه می شوم نه سفید ومن به یهود گفتن ومسلمان گفتن کس نه مسلمان می شوم نه یهودی من اگر بلخی یا پروانی هستم به گفته کس هراتی یا پکتیاوال نمشوم واگرجنون ودیوانگی مرا به یک سبک کشانده ودیگران غوغای مغزی من می دانند من نه کسی را گفته ام بپذیر ونه کسی را گفته ام نه پذیرصاحب قلم وفکر بایدآزادباشد ورنه شتری است که دردم خر بسته شده
پس فسی بوک سازی بنام من جزخود فیس بوک سازان رسواکندچنانچه رسوا شده اندومن بارها گفته ام که من مانندکوه هندوکش هستم زیادی باریدن برف ووزن برف سرمن تاثیر نمی کندهرقدربرف که سربرف بباردسرانجام برف کرم می زند سرکوه وکهسارتاثیرنداردوکرم زدن برف درکوه پامیربسیارازمردم آن دیارپرُبرف دیده اند برفها سرهم شده سرکوه تاثیر نکردهخود برف کرم زده ستاره درخشان رابا پت کردن چشم محووخیره نمی توان کرد، جز خودرا محروم از بینایی کردن است به آن می مانند که چاه کن ازداخل چاه جهان را مساوی به دهن چاه می بینداین چاه کنها جهان افتخارمرا مانند سرچاه می بینندبگذارتا روزی ازچاه تهمت ودسیسه بیرون شوند، می ببینند که جهان من جهان انسانی است وایمان دارم که روزی به بزرگی جهان انسانی من اعتراف می کنند ومن مانند دایره (دف) ،یاکف دریا دردست وارثین سخت گیرادب وادبیات کهنه ونونیستم که نه قلم شان کاه می خورد ونه آخورکاغذرها می کننددیدقلم من مانند دیدعقابان تیزبین کهساران قله های پامیرهندوکش است در فیس بوکی که بنام من ساخته اند بخاطری همه نشرات شان راتایید کردم که بدانندمن ترس ازهیچ تهمت واتهام ندارم تنها گلایه من ازاین است که کوشش شده به سبک من نوشته کنند نوشته کرده نتوانستند وهم دلایلی که من دارم درقسمت عصیان گری آنها نتوانستند به قناعت خوانندگان بپردازند من مجبور شدم چیزکی بنویسم که نه سیخ بسودنه کباب خواهش من این است پیش از اینکه فیس بوک بسازید با سبک من آشنایی پیدا کنید خانمی کوشش کرده که از سبک شعر ونوشته من استفاده کندویک نوشته رابنام من به سبک زنان نوشته اند دم شان گرم.


عقاب کهساران بُلندپامیرپُرازبرف ام
نه برموج تلاطم های دریا من کف ام
چنان من استوارم درسنگرقلم ،سالها
نه پنداری که دردست این وآن دف ام

 

 

نظرات ()



گلبدین حکمتیار از کودکی تا پوهنتون
نویسنده: Hamid Anwari - جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

حمید انوری                                                                       چهارم جنوری2012

 

گلبدین حکمتیار از کودکی تا پوهنتون

(( انجنیر گلبدین حکمتیار فرزند عبدالقادر در سال ۱۹۴۹در قریۀ ورته بز ولسوالی امام صاحب ولایت کندز متولد گردید. جد وی " حکمت " نام داشت که گلبدین تخلصش را به اساس آن حکمتیار انتخاب نمود.

وی از دلالان ارباب سلطان محمد بود که به خرید و فروش اموال وی معروف و از آن طریق امرار معاش مینمود.

حکمتیار به قوم خروتی منسوب است و از جملۀ هژده فامیل ناقلین غزنی است که به امام صاحب کندز منتقل گردیده اند.

خویشاوندان حکمتیار در امام صاحب به کلته پوستین( پوستین کوتاه ها ) مشهور اند.

نظریاتی وجود دارد ،مبنی بر آنکه حکمتیار از اقوام سپینه شگه کرم ایجنسی میباشد که در اثر کشمکش های قومی به ولایت غزنی متواری شده اند.

عبدالقادر هشت فرزند داشت که پسران او ،حضرت الدین ، ضیأ الدین و شهاب الدین نام دارند که حکمتیار برادر سومی آنها میباشد.

گلبدین حکمتیار در سال ۱۹۵۶به وسیلۀ محمد سرور ناشر که از بزرگان قوم بود، شامل مکتب ابتدائی گردید  و دروسش را در مکتب ابتدائی امام صاحب به اتمام رسانید.

تحصیلات ابتدائی او همزمان به رسوخ پدر سلیمان لایق ( عضو بیروی سیاسی حزب دیموکراتیک خلق ) ، در بغلان وکندز بود.

حکمتیار دوران کودکی پر تحرک ، شوخ و هیجانی داشت- به موسیقی و خوش گذرانی علاقمند بود. معمولاً در گردهمائی اطفال ، شب نشینی ها و محافل محلی علاقۀ شدید نشان میداد.

از لحاظ ذکاوت در قطار شاگردان ممتاز، دروس مکتب را دنبال میکرد. از دورۀ کودکی خوب صحبت کردن را مشق میکرد و می آموخت.

حکمتیار در دوران کودکی به دو مشکل عمده مواجه بود .محیط خانواده گی و رویۀ نامناسب والدینش ، شخصیت او را زیر تأثیر قرار داد. بناً برای او که تلاش مینمود تا مناسبات اجتماعی اش توسعه یابد، خشونت های فامیلی یک مانع عمده در این راه به شمار میرفت.

حکمتیار تحصیلات ابتدائی خود را در مکتب امام صاحب به پایان رسانید و با استفاده از رسوخ و اعتبار ناشر توانست شامل حربی شونځی گردد.

حربی شونځی آغاز تلاطم در زندگی پرماجرای حکمتیار است. او در اینجا با سیاست آشنا شد و  در ایام رخصتی های زمستان در مدار سیاسی میان کابل- کندز- بغلان در حرکت افتاد.

در آن زمان او با نظام الدین تهذیب ( عضو کمیته مرکزی حزب دیموکراتیک خلق) و سلیمان لایق ، معرفت حاصل کرد. او در محافل گفت و شنود های محلی حضور دایمی خود را تأمین نمود و از همان زمان در پافشاری بالای استدلال هایش در میان حلقات جوانان شهرت داشت.

علاقۀ شدید وی به سیاست ، او را وامیداشت که حتی زمانیکه از مکتب ابتدائی فارغ شده بود ، گاهگاهی سری به آنجا بزند و در توزیع شبنامه ها میان متعلمین بپردازد.

منابع امریکائی ضمن بررسی فعالیت های سیاسی گلبدین حکمتیار طی آن سالها گفته اندکه " او عضویت جناح پرچم حزب دیموکراتیک خلق افغانستان را داشته  و در توطئه های سیاسی مانند نفوذ در گروپ های بنیاد گرا همچو اخوان المسلمین و در ایجاد نفاق بین شان دخیل بود."

وقتی که یکی از همصنفانش در بارۀ صحت این اتهام او که عضو حزب کمونیست بوده ، سوال کرد ، حکمتیار گفت :" فقط برای بیست روز خودش بین حزب پرچم بوده است."

حکمتیار برای کسب شهرت و نام آوری تلاش میورزید و این تلاش ها او را در معرض توجه اطرافیان قرار داد.

صوفی غلام حضرت کرن کار از جملۀ اشخاصی است که با حکمتیار روابط نزدیک و محرمانه ئی داشته و او را در این راه کمک نموده است. صوفی کرن کار عقیده دارد که حکمتیار از گذشته ها به اینسو برای بدست آوردن چیز دلخواه خود از هیچ وسیلۀ دریغ نمی نماید.

حکمتیار بعد از چند سال تحصیل در حربی ښونځی ، از آن لیسه اخراج گردید. هرچند او از جملۀ شاگردان ممتاز بود، لیاقت او نتوانست از این فاجعه جلوگیری نماید.

ماجرای اخراج وی از حربی ښونځی ، حکایت دردناکی دارد.

مسؤولین حربی ښونځی در برابر تمام شاگردان آن لیسه ، به اهانت او پرداختند. بعد از آنکه موزیک عسکری نواخته شد ،لباس های نظامی در انظار متعلمین از تنش بیرون کشیده شد و او را از مکتب اخراج نمودند. این اتفاق یک نقطۀ عطفی بود در زندگی گلبدین حکمتیار.

امریکا هنگامیکه از مناسبات او با ایران و تروریزم بین المللی خشمگین بود ، نیویارک تربیون افشأ نمود که حکمتیار " به علت انحرافات ...از پوهنتون عسکری اخراج گردید."

مشکل به نظر میرسد که علت اخراج او را بدون اظهار نظر نزدیکانش ،مورد ارزیابی قرار داد. در نتیجه این اتفاق به یک واقعه برمیگردد که در یکی از سال های دروس وی در حربی ښونځی به وقوع پیوسته بود.

جگرن لطیف استاد ریاضی حربی ښونځی از جملۀ اشخاصی بود که با حکمتیار رابطۀ نزدیک و محرمانه ئی داشت. روابط آنها به سطحی انکشاف یافت که جگرن لطیف او را در محافل خوشگذرانی های خود دعوت می نمود.

باری جگرن لطیف او را با خود به نجراب برد و هر دو در چنین محفلی اشتراک کردند. در این محفل تعداد زیادی از جوانان خوشگذران محل نیز حضور داشتند.

مسالۀ شرکت حکمتیار بحیث متعلم حربی ښونځی در این محفل به یک مسالۀ ماجرا بر انگیز مبدل شد. برخی از جوانان در برابر حرکات نامناسب حکمتیار  ابراز خشونت نمودند و آن را اهانت به متعلمین حربی ښونځی دانستند.

درگیری شدیدی به وقوع پیوست ، موضوع به ولسوالی اطلاع داده شد. جنجال عجیبی به میان آمد ، محفل رقص و طرب برهم خورد ، اطراف خانه محاصره گردید. جگرن لطیف با عدۀ از دوستانش دستگیر و به ولسوالی انتقال گردیدند. روز بعد تعدادی از دستگیر شدگان  آزاد شدند و جگرن لطیف با عدۀ دیگر تحت الحفظ به حربی ښونځی  فرستاده شد. در اثر این حادثه ، او طرد مسلک  گردید که تاکنون به جگرن لطیف معروف است و گلبدین حکمتیار همان گونه که گفته شد ، از حربی ښونځی اخراج گردید.....

خصایل فردی

... حکمتیار دوبار ازدواج نمود است. پدر وی و ضیأ الدین برادرش که بعداً حکمتیار با خانم برادر ازدواج کرد، در زمان تره کی، توسط سید رحیم سرباز که درآغاز از حاضرباشان نورمحمد تره کی  بود و بعد ها به قوماندانی امنیۀ محل توظیف گردید، دستگیر و به زندان افگنده شدند. پس از یک وقفۀ کوتاه ، هردو بقتل رسیدند و حکمتیار با خانم برادرش ازدواج کرد. سید رحیم سرباز بعد از مدت کوتاهی به صفوف حزب حکمتیار پیوست  و تا سال های انقلاب اسلامی فعالیت هایش  را با حکمتیار ادامه داد تا آنکه در جنگ های نخست حکمتیار بر علیه دولت مجددی ، در جمع سربازان حکمتیار به هلاکت رسید.

خانم دومی او که خواهر نظام الدین تهذیب و از آشنایان قدیم گلبدین حکمتیار بود ، با عقد حکمتیار رضایت  قبلی داشت و بعد از مرگ برادرش به عقد او درآمد....

همایون " جریر " یکی از دامادان حکمتیار است که موجب دردسر هایی برای او بوده است.وی در سال ۱۹۷۷به جرم پخش شبنامه های حزب دیموکراتیک خلق زندانی گردید...))*

در این روز ها که سر وصدای ایجاد یک دفتر سیاسی برای طالبان در قطر بالا گرفته است و طالبان هم تائید نموده اند که از مدت مدیدی با امریکائی ها در تماس و گفتگو بوده اند، گلبدین حکمتیار و آنچه از حزب منحلۀ او هنوز باقی است، به وحشت اندر شده اند که مبادا از معاملات و زد و بند های سیاسی کنار زده شوند ، پس چهار دست و پا و به سرعت برق چند نماینده به کابل فرستادند و با مقامات در قصر ریاست جمهوری به داد و معامله پرداختند و اینبار خلاف دفعات قبل، گویا از مذاکرات خشنود و راضی برگشته اند.

گلبدین حکمتیار با این کار خود خواسته است با یک تیر  چندین هدف را نشانه گیرد. او بصورت مستقیم یا غیر مستقیم به مقامات کابل تفهیم نموده است که اگر طالبان در غیاب شما با امریکائی ها معامله میکنند، من رو در رو و مستقیم با شما مذاکره میکنم، و بدین گونه با اشارۀ چشم و ابرو موجودیت حکومت کابل و صلاحیت مقامات را به رسمیت شناخته است.از جانب دیگر به جنرالان امریکائی در کابل هم تفهیم نموده است که من همان غلام وفادار تان هستم و نمک حرام نیستم. قراریکه گفته میشود، امریکا هم در قدم نخست، حکمتیار را از لیست تروریزم بیرون کشیده است.

نمایندگان حکمتیار در کابل از جانب حکومت و شورای صلح نام نهادش بصورت رسمی پذیرائی گردیده و در قدم بعدی با خانوادۀ  برهان الدین ربانی در قصر مسکونی شان در کابل دیدار نموده اند. همچنان گفته میشود که آنان با یونس قانونی، داکتر عبدالله و مارشال اعزازی "فهیم قسیم " و یک تعداد افراد دیگر نیز گفتگو هائی داشته اند

ملا محمد عمر آخند ، رهبر طالبان هم نظر به گزارشات رسیده ،از لیست سیاه بیرون کشیده شده و قرار افواهات یک تعداد از افراد رده اول طالبان هم از زندان کونتانامو به قطر انتقال داده شده اند. رسانه هاى امریکایى خبر دادند که بارک اوباما رئیس جمهور امریکا،  یک صد میلیون دالر را براى دفتر طالبان که در کشور قطر ایجاد شده، تخصیص داده است، اما گفته مى شود مجلس سناى امریکا با این اقدام مخالفت نشان داده است.

حال باید منتظر بود و دید که امریکائی ها دفتر حزب اسلامی گلبدین حکمتیار را ، در کابل و یا کدام کشور خارجی بوجود خواهند آورد و مصرف ایجاد یک دفتر برای نمایندگان وی هم یکصد میلیون دالر خواهد بود و یا بیشتر از آن.

این زد و بند ها و معاملات ننگین بالای سرنوشت یک ملت جنگ زده و اسیر جنگ سالاران خونریز ، به درستی میرساند که امریکا و متحدین در مدت بیشتر از یک دهه حضور نظامی و استفاده از پیشرفته ترین سلاح و مهمات نظامی و مصرف تریلیون ها دالر و یورو و کشتار همه روزه و بلاوقفۀ هموطنان مظلوم و بی دفاع ما ، تحت نام " مبارزه با تروریزم" ،در حقیقت نه تنها در گویا " مبارزه با تروریزم"، ناکام مطلق مانده است ، بلکه تمام معاملات و زدو بند ها و داد و گرفت های شان در همین مدت با تروریستان وحشی صفت و خونریز و بی رحم بوده است و این فقط و فقط ملت مظلوم افغان است که از چهار سو و شش جهت آماج خشم از خود و بیگانه بوده و خون های پاک شان در و دیوار و دشت و دمن و شهر و روستای کشور ویرانۀ ما را ، رنگین نموده و می نماید هنوز.

با شکست رژیم  منحط طالبان قرون اوسطائی ، آنچه نصیب ملت افغان گردید، نه آزادی و دیموکراسی و بازسازی بود ، بلکه سرازیر گردیدن جنایتکاران جنگی و ناقضین حقوق بشر و قاتلین بیش از شصت هزار نفر از باشندگان بی دفاع کابل ، را به دنبال داشت که یکشبه از حضیض ذلت به اوج قدرت و شهرت و جاه و مقام رسیدند و کشور را به یک جنگل مبدل ساختند و خوردند و زدند و بردند و دریدند و به ریش مردم خندیدند و شیر شدند و ببر و گفتار و چند چیز دیگر.

در این آشفته بازار اما  جای طالبان و گلبدین خان ، خالی بود که هردو در راه تشریف دارند و عنقریب به کابل تشریف فرما گردیده و بالای خون هموطنان ما به رقص و پایکوبی خواهند پرداخت.

اینست تحفۀ امریکا و شرکا برای افغانستان در خون خفته و این است رویای شیرین دیموکراسی وارداتی  . دیموکراسی  را نمیشود بدون ملاعمر و ملا گلبدین و ملا سیاف و ملا ربانی و ملا خلیلی و ملا قانونی و ملا محقق و ملا فهیم و ملا دوستم و ملا کرزی و...،( حامد کرزی در گذشته ها عضو حزب اسلامی بود و در حکومت ربانی- مسعود به جرم جاسوسی برای حزب اسلامی ، دستگیر و توسط قسیم فهیم که در آن زمان رئیس امنیت آن رژیم بود، بسیار وحشیانه لت و کوب گردیده و شکنجه شد ) ، وارد کرد و باز سازی هم بدون حضور همین ملا ها نا ممکن می نماید و حقوق بشر و عدالت خواهی و عدالت گستری و صلح وآرامش هم در نبود این ملا ها معنی خود را از دست میدهد، بگذریم از ملا های حزب دیموکراتیک خلق و خیانت های گسترده و بی شرمانۀ شان.

وظیفۀ امریکائی ها با جلب و جذب طالبان و حزب اسلامی در حکومت دست نشاندۀ شان ، به پایان میرسد .این است نمونۀ کاملی از مردم سالاری و حقوق بشر . بیشتر از این منتظر کاری نباشید که خیر و فلاح مردم افغانستان در آن مطرح باشد.

امریکائی ها هرگز در صدد دستگیری ملا عمر و ملا گلبدین و امثال شان نبودند، بلکه پیدا و پنهان با آنها در داد و گرفت و معامله قرار داشتند و بار ها و بار ها  خبر هائی در سالهای پسین گزارش داده شد که نیرو های خارجی ،طلبان را تمویل و تجهیز میکنند، حتی خارجی ها باری اعتراف کردند که یک مقدار قابل توجه  سلاح پیشرفته و مهمات از راه هوا ،" اشتباهاً" به طالبان فرو ریخته اند . گزارشاتی هم حاکی از آن بود که هلیکوپتر های نظامی هنگام شب به طالبان اسلحه و مهمات میرساند. تازه ترین گزارش از رادیو آزادی مبنی بر آنست که " مسوولان پولیس کابل می گویند، دو تن از اتباع بریتانیوی که همراه با دهها میل سلاح غیرقانونی در کابل گرفتار شده اند، تحت تحقیق قرار دارند.برخی از منابع سفارت بریتانیا در کابل می گویند، با مقامات پولیس کابل در تماس اند تا در مورد گرفتاری دو تن از اتباع بریتانیا در کابل معلومات بدست  آورند. این دو بریتانیوی که تاهنوز هویت شان فاش نه شده، به روز سه شنبه از سوی پولیس کابل در حالی بازداشت شدند، که حدود ۳۰ میل سلاح را در یک عراده موتر انتقال می دادند."

آیا این اتباع برتانوی ، افراد نظامی بوده اند یا غیر نظامی؟

آیا این انگلیس ها ،سلاح های مورد نظر را به طالبان تسلیم میکردند یا حزب اسلامی یا کدام مرجع دیگر؟

تمام این فعالیت های پنهان وآشکار و نیز مصرف صد میلیون دالر جهت ایجاد یک دفتر برای طالبان و بعد از پخش تائید این خبر، به سرعت برق و باد، رسیدن فرستاده های گلبدین حکمتیار به کابل ، تائید شکست مطلق نیروهای نظامی خارجی  در افغانستان است، یا حاصل زدو بند های  امریکائی ها با جنگ سالاران و ناقضین حقوق بشر در روی کرۀ ارض؟

از کتاب " انجنیر گلبدین حکمتیار"- نوشتۀ محمد گل خروتی- مترجم غلام نبی کوهستانی – تاریخ چاپ: قوس۱۳۷۳ –پشاور- پاکستان.

 

نظرات ()



تجاوز خونین و چهره های ننگین
نویسنده: Hamid Anwari - چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧

               تجاوز خونین و چهره های ننگین
                            

                         " آن خائن خودپرست ،خادم نشود"

پهلوان پنبه ای هوای مُلک و دیار کردی ، یا در بیداری و یا در خواب و گویا سفری داشته بودی به آن ناکجا آباد که روزی خاک پاک اش را به توبره کرده بودی و پیشکش آن دجالان آدم روی و حیوان خوی. در اینجا قبل از همه باید از آدمیان پاک طینت و فرشته خوی که موری را از آنها آزاری نرسیده بودی و نیز از حیوانات بی زبان و بی آزار صمیمانه عفو تقصیرات کردی که یک مشت آدم نمایان زشتخو و زشت کردار را با روی و خوی آنان به مقایسه همی گرفتمی.
قصۀ پهلوان پنبه بودی که باز هم یا در خواب و یا در بیداری شوق آن مخروبه نمودی و در مدح آن دجال زشت خو و زشت رو و زشت کردار و زشت گفتار و آن مردک بی عار و آن بازیچۀ اغیار و...، سخن پردازی و سفسطه گوئی کردی و به فکر خام خود، از یک دایم الخمر بی همه چیز، خواسته بودی چیزکی بسازی، تا مگر اندکی از بسیار و زرۀ از خروار آن چرندیات کس مخر و تهوع آور، چند جوانک از دنیا بی خبر را اغفال نمودی و سیه را سفید جلوه دادی و زشت را زیبا. مگر غافل از این بودی که تاریخ را نشاید معکوس بیان کردی و با حافظۀ آن بازی. مگر فرزندان راستین این آب و خاک در خواب بودی که چنین شودی و پهلوان پنبۀ چند، سر از هر سوراخی بیرون کردی و چرندیات و خزعبلاتی تحویل جوانان و نو جوانان ما دادی؟
هرگز نه و صد هزاران نه!!!
تاریخ را می نتوان مسخ نمودی و هرگز می نتوان به چشم یک ملت خاک پاشیدی. بیشتر از سی سال جنگ و تجاوز و ویرانی و بربادی و چور و غارت و جنایت و خیانت، این ملت مظلوم اما سرفراز را از کوره های آتش مذاب، صد ها بار پیروزمندانه بیرون همی کشیدی و خوب و بد و خائن و خادم  و زشت و زیبا و راست و دروغ را خوب همی شناسندی و تول و ترازو همی کنندی.
این پهلوان پنبه که روزی روزگاری در رکاب تجاوزگران بی همه چیز روسی ،شمشیر همی زدی و هزاران هزار سرو آزاده و بلند قامت این مرز و بوم را به خاک و خون همی نشانیدی و در هر کوی و هر برزنی ، نشان ای از شقاوت و خون ریزی و ددمنشی برجای  همی گذاشتی و دستان ناپاک اش تا مرفق ها به خون فرزندان این خطۀ پاک، رنگین همی بودی، کسی دیگری نمی تواند بودی جز همان " نبی گک عظیمی" که در بین مردم کشور به " جنرال عظیمو" و "کودتاچی"، شهرت بهم رسانده بودی.
این جنرالک بی آزرم ، هی میدان و طی میدان گفته باز بگمانم راهی همان دیاری گردیدی که روزی روزگاری ، با دستان  کثیف و خون آلود خود، آنرا به ویرانه مبدل همی نموده بودی.
بگمان اغلب او نیمه عقلی که گویا داشته بودی، در بازار مکار سیاست  و یا هم در افراط در مَی خوارگی ، از دست بدادی و یا هم اینکه از روی شقاوت و دشمنی ذاتی که با این دیار آزادگان  و این مهد سروران همی داشتی، همیشه در تلاش بودی تا سیاه را سپید جلوه بدادی.
او با دیده درائی که در خونش عجین گشته بودی، همی خواستی رهبر و پیشوای بی مقدار خویش،"ببرک " را، از قهر جهنم بدر آوردی و به آسمان هفتم بالا همی بردی. کار ایکه خواب بودی و خیال بودی و محال بودی و جنون.
از حاشیه روی ها و تاب و پیچ دادن ها و جمله پردازی ها و رنگ و روغن کاری های نوشتۀ عظیمو همی گذریم و با آن قسمت های آن درنگ همی کنیم که خواستی با هفت شتر بار خود از زیر ریش مردم سواره بگذشتی و سلامت برگشتی.
از آنچه در مدح و ثنای " وطن مألوف" که روح و روان نداشته اش را گویا نوازش همی کردی و " پل دوستی " یا همان پل مشهور " دشمنی و تجاوز" ، که بار بار از آن یاد همی کردی ،  همی گذریم که همه نیک همی دانندی که معنی عشق به وطن و عشق به مردم و...، در قاموس  دشمنان مردم چیزی و در قاموس عاشقان وطن ،چیز دیگری بودی.
او با یک مقدمۀ گویا ادبی و شعر گونه، به اصل مقصد همی پرداختی و آن هم همان تعریف و توصیف و تمجید از مولای وطن فروش آن جناب بودی که زهر خیانت و جنایت را در رگ رگ او باری تزریق  همی کرده بودی و خوب هم تزریق کرده بودی و الحق که در این کار ناثواب استاد بودی وسرآمد روزگار که نشانه های آن هنوز هم که هنوز بودی در مغز فرتوت (عظیموف) ها باقی بودی ،که لعن و نفرین سه نسل از هموطنان شریف ما نثار استاد شان همی بادا.
نبی عظیمی غرق در ماتم از دست دادن ببرک همی بودی و روی سپید کاغذ را سیه نموده همی نوشتی:

"....همان نخل سرافرازی که  پانزده سال پیش از امروز درست درهمین روز( دوم دسامبر) درشهرماسکو  ابریاابریق رحمت را سرکشید واز این کهنه رباط رخت سفر بسته کرد. آه که چقدر دلم می خواهد با گلدسته یی از واژهواژه های قشنگ ورنگین درمورد زنده گی این مبارز پرشور ، همو که درتپش های قلب کریمش به جز عشق به   به مردم ووطن محاسبهء دیگری راه نداشت؛ خامه زنم؛ اما دریغا که با این زبان الکن و این بیان وقلم فقیر  هرگزهرگز به آن آرزو دست نخواهم یافت. "

کدام نخل ؟ کدام سر افراز؟ نخل مورد نظر نبی عظیمی ،همان درخت فرتوت، پوسیده و کرم خورده ئی بودی که فقط و فقط به زور ودکای روسی  زنده بودی ، نه برگی داشتی و نه هم باری، بجز از کوله باری از خیانت و جنایت و نوکر منشی و غلام صفتی و بی بند و باری. او در حالی از این "کهنه رباط " رخت سفر بستی و راهی جهنم و گورستان تاریخ گردیدی، که یک کشور آزاد و مستقل را به تلی از خاک مبدل نموده بودی.
از (ویژه) و( انگار) و چند اصطلاح ایرانی دیگر که بار بار در مدح سرائی نبی عظیمی بکار رفته بودی، همی گذریم و همی رسیم به آنجا که نوشتی : "... آخر او نه تنها بامن ، بل با تو با او وبا همه بود،  گویی همهء ما با او بودیم واو با ما بود با مردمش  وبا زحمتکشان کشورش. زبانش هم  انگارزبان ما بود و بیانش بیان ما، دردش دردما و رویا هایش رویا های دست نیافتنی وسوخته ما... "، نه جناب پهلوان پنبه! او نه تنها با تو نبود، با ما نبود ، بلکه با هیچ کس نبود و هیچ کس با او نبود. شاید از این من و تو و همۀ ما ،تنها وتنها اناهیتا راتب زاد و محمود بریالی و دو سه رسوای دیگر همچون تو، با او بوده باشندی و مَی و جام و باده و یک درجن مشاور و روسپی روسی. از "مردم و زحمت کشان" حتی نباید حرفی به میان آوردی که هردو را از دم تیغ شقاوت اربابان روسی خود همی گذشتاندی. شاید زبان او ، زبان تو بوده باشد که هر دو در قساوت شهرۀ دهر بودید و بیانش ، بیان تجاوزگران روسی بودی و دردش ، اگر درد را واقعاً در واپسین لحظات زندگی نکبت بار اش ، احساس کرده باشدی، دردی بودی که از بی وفائی اربابان روسی خود همی کشیدی و از دو سه رسوای دیگر حزبی چون تو. " رویا هایش " که رویا های افراد شریری چون تو بودی، در حقیقت همان نابودی یک نسل و بوسه زدن بر چکمه های خون آلود عساکر متجاوز روسی و دستان کثیف کریملین نشینان بودی و چه خوب شدی که آن رویا های خبیثه، همچنان دست نیافتنی ماندی و در آتش خشم مردم بسوختی و دود شدی و به هوا رفتی.
"... نخستین باری که اورا دیدم کاملاً به یادم است. منظورم اواست ، همان عقاب بلند پرواز مبارزه ،  همان یل گردن فرازسیاست و مظهرستیز با نابرابری ها وبیداد گری های زمانه اش، همو که نام وسیمایش همچون ستارهء تابناکی  پس ازاولین دیداربرآسمان قلب و اندیشه ام درخشید و نوربارانم کرد. آری اورا درهمان روز وروزگاری دیدم که فقر جانکاه دمار از روزگار مردم سیه روزگار مان کشیده بود و ستم خانوادهء نادری را بر خلق های زحمتکش کشور پایانی نبود"
 ایکاش او را هرگز نمی دیدی و در خیانت ها و جنایات او شریک نمی گردیدی، اما مثلیکه گِل ترا از ازل با خیانت و جنایت سرشته بودندی و بی سبب ترا "عظیمو" نگفتندی. شرمت باد که هنوز هم به گذشتۀ ننگین خود و رهبر مکار و ناخلف خود می بالی و روی سپید کاغذ ، سیه همی کنی. همان ببرک ایکه عمر ننکین اش را همچو زاغی در کثافات ، در جستجوی مرداری و لجن گذشتاندی .
همان و همو که در مدحش نَه کرسی فلک را زیر پا بگذاشتی تا مگر به چشم چند بیخبر خاک همی پاشی،  همو که در وطن فروشی و خیانت به ملک و مملکت و مردم، سرآمد روزگار خود بودی.
                                                         
 ".... من با شگفتی و شیفته گی به سوی ببرک کارمل می نگرم ودربرابر جادوی نگاهش مقاومتم را از دست می دهم، چندان که حتا یونفورم نظامی ام نیزمانع نزدیک شدن وادای احترام کردن به وی نمی شود، درحالی که می دانم چشمان جاسوسان رژیم  متوجه او است وهرکسی را که به وی نزدیک می شود و ادای احترام می نماید – به ویژه نظامیان را - ، شناسایی  می کنند وبه داماد شاه که سردار مغرور و خود خواه وهمه کارهء رژیم  است، گزارش می دهند؛ اما من به این حرف ها توجهی  ندارم ... . می خواهم اورا از نزدیک ببینم، کسی را که باگردن آویزالماس گونی ازواژه ها با صدای گرم و بیان آتشینش دغدغهء نسل مارا، دغدغهء دوران ما را ودغدغهء فرزندان مارا از رنجی که می کشیم واز نیازها وحوایج بشری مشترکی که داریم  به گوش کرسی نشینان وزورمندان زمانه می رساند وقرص نان جوین و خشک مردم فقیرو بی پناه مان را دربرابرپارلمان کشور می نهد ومی گوید شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !..."
"جادوی نگاه" ببرک محیل و فتنه گر مقاومت نیم بند عظیمی را از او میگیرد و در یک لحظۀ زود گذر تصمیم به خیانت به میهن و جنایت در حق هموطن همی گیرد . او که یک نظامی بودی و از پول بیوه و یتیم و از سرمایۀ ملت تحصیل نموده بودی و ...، نمک خوردی و بر نمکدان همی ریدی. تو گوئی ( ببرک ) همان ترک شیرازی بودی که عظیمی به خال هندویش ،خطۀ افغان به اربابان روسی همی بخشیدی.
تو که میدانستی جاسوسان رژیم، (ببرک ) را زیر نظر دارند و از نشست و برخاست او با افرادی چون تو و به خصوص و یا بگفتۀ تو " به ویژه" ، نظامیان ، به داماد شاه گزارش میدهند، بازهم با او ملاقی میشوی ، اما هرگز و هرگز نه جاسوسان رژیم  به داماد شاه راپور میدهند و نه هم داماد شاه که بگفتۀ تو همه کارۀ رژیم  بودی ، مزاخم تو میشود، پس این خود نشان همی دهد که عظیمی برای خود بزرگ بینی و شخصیت سازی برای رهبر خود ، دروغ همی گوید، پشت دروغ و با تمام لباس نظامی و خط و نشان آن به چشم مردم همی درآید. به حق که " دروغگوی حافظه ندارد".
 او که تو دیده همی بودی  و او را که ببرک نام همی بودی ، و " گردن آویزالماس گونی ازواژه ها " که از دور همی شنیدی، در حقیقت با قلادۀ از بردگی و غلامی و زنباره گی بودی که حتی همان الفاط و کلمات یا بگفتۀ تو " واژه ها " را که از کتاب های مارکس و انگلس و لینن به عاریت همی گرفتی، درست تلفظ نتوانستی کرد و از بکار برد درست آنها عاجز همی بودی.
ما را با صدای او کاری نبودی چون: " آوای شما ،از نای شما نبودی".
او نه تنها " دغدغۀ نسل مارا، دغدغۀ دوران ما را ودغدغۀ فرزندان مارا" به گوش "  کرسی نشینان وزورمندان زمانه" ،  نه رساندی ، بلکه با شقاوت و ددمنشی بی نظیری ، آن دغدغه ها را نامردانه پامال چکمه های خونین تجاوزگران بی همه چیز روسی نمودی و دمار از روزگار نسل ما و دوران ما و فرزندان ما بدر آوردی. او با بی رحمی  و شرارت ، " قرص نان جوین و خشک مردم فقیرو بی پناه" ما را به خون فرزندان و عزیزان شان تر همی نمودی و باد به غبغب همی انداختی و در نشۀ ودکای روسی  دریوزه گری  همی نمودی . شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !

 " می خواستم آن سیمای ... را از نزدیک ببینم ، سیمای کسی را که از موجودیت خطی به نام خط زیر فقر درمیان ملیون ها انسان این وطن پرده برمی داشت و از مرض ، بیسوادی  بی خانه گی ، فساد دستگاه اداری ، از توزیع نابرابر وغیر عادلانهء تولید ، ازضرورت اصلاحات ارضی ، از حل مسأله ملی،  ازمیان برداشتن ستم وتضاد های طبقاتی  بی ترس وبی هراس و با آواز رسا سخن می گفت."

جناب عظیمی شرم هم چیز خوبی بودی که ترا از آن خبری و اثری نبودی. قصۀ "خط زیر فقر" ، در زمان حاکمیت حزب دیموکراتیک تان و در زمان رهبری، رهبر محبوب تان و در زمان قدرت نظامی شما ،با آنهمه ستاره های طلائی و خط و نشان های رنگارنگ، بکجا کشیدی؟
 آن پرده برداشتن ها، جز چند حرف مفت و کس مخر، بیش نبودی و آن " بی ترس وبی هراس و با آواز رسا " سخن گفتن ها ، در زمان حاکمیت حزب تان چنان محو و نابود گشتی که نگو ونپرس. اصلاحات ارضی شما ، تف سربالائی بودی که به روی خود شما فرود آمدی و " مسأله ملی " شما هم ، زیر غرش طیارت بم افگن روسی باداران متجاوز تان ، حل و مل گردیدی." ستم وتضاد های طبقاتی " به اوج خود رسیدی و تا آنجا پیش رفتی که شاگرد وفادار،ِ فریاد سر همی دادی که ما را یک ملیون افغان که سر در آبخور اربابان روسی داشته باشندی، کفایت همی کردی. شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !

"... می خواهم خود را معرفی کنم؛ ولی کو زبان؟ زبانم انگار از من نیست . از خود می پرسم آیا این من هستم ، همان افسری که نباید ازهیچ کس وهیچ چیزی بهراسد؟ آری من خودم هستم ؛ ولی می بینم که دربرابرعظمت اوگم شده ام وهیچ نشانه یی از وجودم پیدا نیست. فقط صدای قلبم را می شنوم که مثل همیشه درظلمات درونم کار می کند ومثل یک طبل بزرگی کوبیده می شود؛... "
 زبان تو عظیمو هیچگاهی از آن تو نبودی. آنکه برده شدی و غلام ، آنکه جاسوس شدی و فروخته شد، دیگر هرگز خودش نبودی. توهم در حالیکه یک افسر برحال رژیم شاهی بودی و به رژیم و مردمت حلف وفاداری یاد همی کرده بودی ، با همان لباس نظامی اردوی شاهی افغانستان، در مقابل یک فرد ملکی و یک جاسوس روسی ، رسم تعظیم عسکری بجا همی آوردی و مُهر خیانت از همان لحظه در پیشانی تو حک همی گردیدی. قلب تو هم از همان لحظه تا همین لحظه که شاید این سطور از نظرت بگذشتی ، همچنان در ظلمات درونت با شرم ساری ، همی تپیدی، درست مانند آنکه یک طبل میان خالی را همی کوبی. تو که در برابر" عظمت او" ، گم همی شده بودی ، همچنان گم و ناپیدا همی ماندی و کارنامۀ حیات تو هم ، جز از وحشت و قساوت و خیانت و دروغ بافی  و خود بزرگ بینی ،چیزی در چانته می نداشتی.
  " ... نسل ما هرگز فراموش نخواهند کرد  که چگونه او از پارک زرنگار واز پشت تریبون مقدس پرچم با انگشت سبابه اش ارگ سلطنتی را نشانه می گرفت و چگونه کاخ نشینان زمان را به خاطر سیه روزگاری مردم فقیر وبی پناه مان تهدید به انتقام می نمود ... درآن هنگام به نظرم می رسید که وی اگر امروز از پشت تریبون مقدس حزبش رنج های بیکران خلق های ستمدیدهء افغانستان را به گوش ارگ نشینان و زور مندان می رساند، فردا درپیشاپیش صفوف همین زحمتکشانی قرار خواهد گرفت  که انقلاب ملی ودموکراتیک را به راه خواهند انداخت، به انتقام برخواهند خاست ، با داس وتبر و سنگ وچوب مسلح خواهند گردید و کاخ ستم را باژگون خواهند ساخت. "

 نسل ما هرگز فراموش نخواهند کرد که چگونه او ، نه از پارک زرنگا ، بلکه از ماسکو و نه از پشت تربیون پرچم ، بلکه از داخل تانک روسی ، وارد ارگ کابل گردید و چگونه در نخستین روزهای شوم ورود نا میمون اش ، کشور فقیر اما آزادۀ ما را به اربابان روسی خود پیشکش کرد. نسل ما هرگز فراموش نخواهند کرد که او چگونه همان " مردم فقیر وبی پناه مان " را آماج گلوله های آتشین متجاوزین روسی نمود و همان " مردم فقیر وبی پناه مان " را زیر خروار ها بم زنده بگور نمود و بیشمار فرزندان صادق و سرباز این مرز و بوم را روانۀ شکنجه گاه ها ، کشتارگا ها و گور های دسته جمعی نمود.
او نتنها " کاخ ستم " را باژگون نساخت ، بلکه  بر بالای خروار ها جسد مسله شدۀ " مردم فقیر و بی پناه مان " و بر بالای دریای از خون فرزندان صدیق و " مردم فقیر وبی پناه " این خطۀ دلاوران و جانبازان راه آزادی و عدالت ، قصر ستم و وحشت و بربریت و بیداد خود بنا همی نهادی و به بدمستی و عربده جوئی همی پرداختی.

 " -  روندهء ماسکو بودم ، برای خداحافظی به نزدش رفته بودم به قصر ریاست جمهوری. دراتاق انتظار نشسته بودم ومنتظربودم تا مرا بپذیرد. ...، سرانجام نوبت من شد و باریاب گردیدم. با دیدنم ازپشت میزش بیرون شد ، ...  دربارهء هدف سفرم پرسید... هنگام خداحافظی ناگهان پرسید :- سفر خرجت را اجرا کرده اند؟ مقدارپولی را که حواله کرده بودند، گزارش دادم. سری تکان داد و گفت این مبلغ بسیار ناچیز است. اما برو من به رفیق منگل هدایت   می دهم. من رفتم واین مسأله بیخی فراموشم شد. اما یک روز رفیق منگل در سناتوریم به دیدنم آمد ودر هنگام رفتن یک نوت صد دالری را بالای میز گذاشت وگفت رفیق کارمل این پول را برایت داده است. آری او هرگز ازپول بیت المال به کسی تحفه وبخشش و تارتق نمی داد وضرورت خریدن و مدیون گذاشتن کسی را احساس نمی کرد.حالا هم من هیچ تردیدی ندارم که آن مبلغ را از جیب شخصی خود پرداخته بود، نه  از مال ملت."
آن مردک میهن فروش که ملک افغان به یک جرعه می بفروختی و در بدل آن از کوخ به کاخ برسیدی،در آن زمان مورد نظر ، صد دالر ، نه صد روبل ، چگونه در جیب داشتی ،در حالیکه همه روزه ،( امپریالیزم امریکا) گفته گلو پاره میکردی؟
و اما جالب تر اینکه یک مملکت را با همه دار و ندار آن و با همه سرمایه های مادی و معنوی آن ،چور و تاراج کردید و به یغما بردید و ملک افغان را با خاک برابر کرده و حتی منابع زیر زمینی آنرا به " کشور شورا ها " منتقل ساختید، اما ببرک از جیب خود به تو صد دالر فرستاد تا کم خرج نشوی. تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!
 او مال ملت را دو دسته تقدیم اربابان متجاوز روسی خود همی نمودی ، اما صد دالر برای توهمی فرستادی که در ملک ارباب، کم بغل می نگردی. به این همی گویند دیده درائی و سفسطه بافی.  

"من وشهید دگرجنرال نظرمحمد را که به پست های معاونیت اول وزارت دفاع و لوی درستیز قوای مسلح جمهوری افغانستان مقرر شده ایم به دفتر خود می خواهد و دربارهء وظایف جدید مان هدایات ودساتیر لازم می دهد. بعد متوجه  می شود که نظر محمد یونفورم آبی قوای هوایی ومدافعه هوایی را به تن دارد. از وی می پرسد ، آیا دریشی قوای زمینی افغانستان را تا هنوز برایت درست نکرده ای؟ نظرمحمد  پاسخ منفی می دهد . بار دیگر از وی می پرسد، آیا برایت لباس نو تدارک ندیده ای ؟ او خاموش می ماند ولی من که همصنفی او دراکادمی ارکانحربی بودم و می دانم که تا چه اندازه بی بضاعت است ، به عوضش جواب می دهم ومی گویم منتظر معاشش است .. با شنیدن این حرف ها نم اشکی در چشمان رهبرحزب ودولت سو سو می زند، زنگ را فشار می دهد واز یاور خود می خواهد تا دستیارش رفیق انور فرزام را بخواهد… فرزام که می آید دستور می دهد : پول تکهء یک دریشی و اجورهء آن را ازپول دسترخوان ریاست جمهوری کسر وبرای لوی درستیز صاحب حواله کنید. بعد چشمش به یونیفورم مندرس من می افتد ومی گوید برای معاون صاحب هم . آه چه باید گفت؟ فقط می توان گفت که  او یک گوهر بی بدیل بود ومثل الماس می درخشید. آیا می توان دربرابر چنین گهر گرانبهایی که مظهرتقوا وپاکی نفس بود و این دوارزش سترگ انسانی را به اعضای حزب ومردم خویش می آموخت ،  سرخم نکرد؟ "
 قصه پردازی و افسانه سرائی هم حد و مرزی دارد. همه خوب میدانند که در زمان اشغال افغانستان توسط قشون سرخ روسی، این فقط و فقط اربابان روسی شما بودند که از مامور تا ریاست حزب منحلۀ تان را به مقامات لشکری و کشوری نصب میکردند و این مشاورین بی حساب روسی بودند که فرمان میراندند، هدایات و دساتیر را شما پادوان تجاوزگران روسی ، از اربابان روسی تان میگرفتید، نه از ببرک دایم الخمر.
جای شرم است که یک دگرجنرال در کشتار آدمیان، بی باک بودی و نترس، اما در مقابل یک دایم الخمر جرئت حرف زدن نداشتی . اما اینکه لباس و یونفورم  معاون اول وزیر دفاع  مندرس بودی و از آن لوی درستیز قوای مسلح هم همان لباس قوای هوائی و ...، باید گفتی که تجاوزگران روسی ، پول گزافی را در امور نظامی  مصرف میکردند و اعاشه و اباطۀ قوای نظامی داخلی را نیز با دقت زیر نظر داشتند تا بدان وسیله آنان را در چنگ و اختیار خود داشته باشند. معاشات جنرالان و ستر جنرالان و دگر جنرالان ماشینی  همچو نبی عظیمی و نظر محمد و احمد و محمود و کلبی و مقصود هم به شاخی باد می شد و بر علاوۀ آن این جنرالان ماشینی از چپ و راست، خون مردم را می مکیدند و بسا خانه های هموطنان ما که از خورد و برد آنان خراب گردید.
کسی که از کشتار بیش از دو میلیون افغان ، خمی بر ابرو نیآوردی ، از " بی بضاعتی" یک دگر جنرال و از " لباس مندرس " یک ستر جنرال ، " نم اشکی در چشمان"، آوردی، واقعاً خنده دار است. شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !
 تو عظیمو و دیگر رفقایت میتوانید در برابر هرکس که خواسته باشید ، سرخم کنید، این در خمیر شما و در ضمیر شماست و همین گون تربیه شده اید که همیشه سرخم باشید. فرقی ندارد که مشاور روسی باشد یا امریکائی ، ببرک باشد یا احمد شاه مسعود، مزاری باشد یا خلیلی، مزدور باشد یا مزدور مزدور. سرتان و گردن تان، تا توان دارید خم کنید و بوسه بر پای متجاوزین زنید. این سرخم کردن های تان هنوز هم ادامه دارد و همین حالا به شمول جنرال بابه جان تان، بسیار رفقای دیروزی تان سر در پای عساکر امریکائی می سایند و شما هم از این حقیقت روشن، انکار کرده نمی توانید.

"دریغا که مرگ اورا از ما گرفت . انسانی را گرفت که با مبارزه بزرگ شده بود، مبارزه با او بود ودردرونش می جوشید، تا آخرین لمحهء حیات تا واپسین دم."
 دریغا و هزاران دریغا که مرگ او را در ربودی و به گودال تاریخ همی سپردی ، ورنه او را سزاوار بودی تا بدست پر توان آزاده مردان و آزاده زندان افغان، سنگسار همی شدی. انسانی را مرگ در ربودی که با خیانت و پستی و پلشتی بزرگ همی شدی و خیانت به وطن و هموطن تا آخرین دقایق زندگی نکبت بار اش ، با او بودی  و در درون پر از نفرت و خیانت او همی جوشیدی.

 " اینجا پل دوستی است، پل با عظمت و ساخته شده از فولاد ناب وآبدیده و مجهزبا خط آهن برای انتقال کالا های بازرگانی به وطن مان.   مظهر یک دوستی صمیمانه وبی ریا که درزمان ریاست دولت پریزدنت کارمل وحاکمیت حزب دیموکراتیک خلق افغانستان بنیاد آن گذاشته شد وبعد مورد استفاده قرار گرفت."

کدام دوستی؟ کدام عظمت؟ همان دوستی که برای مردم درد رسیدۀ افغانستان به جز کشتار و ویرانی و چور و غارت و شکنجه های وحشیانه و زنده بگور کردن ها و ویرانی کشور دربند کشیده شدۀ شان و آوارگی و دربدری ملیونها هموطن و...، چیزی به ارمغان نیآوردی؟
یا همان دوستی که افراد زبون و وامانده را یکروز بر اسمان هفتم بلند بردی و فر و کلاه بخشیدی و روز دیگر چون تفالۀ به دور انداختی؟
آن فولاد ناب ، ارزانی شما ها باد که دلی دارید چو سنگ و آن بگفتۀ تو" کالا های بازرگانی " یا بهتر گفته شود، امتعۀ تجارتی ، در آن زمان که این پل منحوس بنا نهاده شد، هم به جز توپ و تانک و تجهیزات نظامی ، یا درست تر بگوئیم ، بجز مرگ و خون و کشتار و ویرانی و بربادی ، چیزی دیگری نبودی که امروز بدان می نازی. " دوستی صمیمانه وبی ریا " ، ؟!

شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !

"... نگاهم بدون اختیار به سوی ساختمان محقری کشیده می شود که مدت ها زنده یاد ببرک کارمل را درآغوش خود جا داده بود. یادم می آید که اودرآنجا چه غریبانه می زیست ، اما چه سرشار از غرور ومناعت نفس . یادم می آید که تا هنگامی که اختاپوت سرطان توان ونیروی مقاومتش را از وی نگرفته بود، هرگز حاضر به ترک کشور نگردید. آهی از دریغ  ودرد می کشم ، به سختی از ریزش اشک هایم جلوگیری می کنم...  "

 منظور عظیمو از " ساختمان محقر "، همان کانتینر آهنی بودی که ببرک را در تمام خاک پاک میهن ، بجز آن جائی نبودی ، آنهم بزور تانک و توپ ملیشه های گلم جم. او در آنجا آخرین لحضات حیات ننگین خود را سپری همی کردی و در زندگی چیزی بنام " غرور و مناعت نفس " ، می نشناختی وبا آن آشنا می نبودی. او را اربابان روسی اش چون تفاله ای بدور همی اندختی و عذر وزاری و لابه و تقلای وی برای اجازۀ ورود به کشور ارباب نا شنیده گرفتی شدی و فقط آنگاهی به او اجازه همی دادی که اجل به سروقت اش همی رسیدی.
"ریزش اشک"، از چشمان یک سترجنرال که در قساوت و خونریزی سرآمد روزگار بودی و خلق الله را از زیر تیغ قساوت خود همی کشیدی ، کمی عجیب بنمودی، اما چون نیک همی نگری ، این اشک در قبال از دست دادن قدرت و کرج و کلاه همی بودی ، نه کم و نه هم بیش.

   "سرعت موتر خود به خود آهسته می شود، هرچند آدینه روز است و ترافیک سنگین نیست. راننده به سوی    ر     راسراست سرک می  نگرد ودست دعا بلند می کند. آه آنجا ارمگاه اوست ، آرامگاه خرد گرای سخنوری که  ک    ک کسی نه درفصاحت ازوی کامل تردیده بودونه دربلاغت بارع تر ازوی شنیده."
  
عجب است، موتر هم گویا پرچمی بودی و شاگرد وفادار ببرک!! راننده هم گویا پرچمی بودی، اصلاً زمین و زمان و سنگ و چوب هم گویا پرچمی بودی و ببرکی!! شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !
کدام آرامگاه، جناب سترجنرال؟! قرار شنیدگی زمانیکه طالبان مزار شریف و حیرتان را فتح نمودی ، جسد متعفن ببرک را از زیر خاک برکشیدی و به دریای آمو پرتاب همی کردی تا همیشه سرگردان بودی ، که خلق الله را سرگردان و آواره و دربدر و خانه بدوش همی نمودی .
اگر طالبان دو کار خوب بنمودی ، یکی همانا بیرون نمودن جسد ببرک و پرتاب آن به دریای آمو بودی و دیگری زیر تانک نمودن قبر جنایت پیشۀ دیگری بنام عبدالعلی مزاری .
او نه تنها از خرد به هزاران هزار فرسخ فاصله داشتی ، بلکه چیزی بنام خرد در وجود بی وجود اش می نبودی که نبودی. شاید بگفتۀ جناب ، او "خردگرا"، بودی ، اما هرگز بدان می نرسیدی. اندر مورد "  "سخنوری و فصاحت " او باید گفته آمدی که خاصیت طوطی  همی داشتی.
" ...متوجه می شوم که او تنها نیست.... برای  آمرزش وآرامش روحش دعا می کنم و ...."
 بلی او تنها نبودی ، بلکه لعنت و نفرین بیش از بیست میلیون افغان با وی بودی. ما را عجب آمدی که با میلیون ها لعنت و نفرین هموطنان شریف ما در سرتا سر دنیا، چگونه روح سرگردان وی، روی آرمش  همی دیدی، با آمرزش شما ها هرگز عقیده می نداشتی، مگر آنکه سر از نو مسلمان همی شدی و آنهم در رکاب ربانی ها و مسعود ها و دوستم ها و مزاری ها.

    شرم تان باد! ای ستمگران، شرم تان باد !

                            
                      گر داد کنی و گر نمائی فریاد
                                     آن خائن خودپرست خادم نشود

نظرات ()



از افغانستان تا لیبیا
نویسنده: Hamid Anwari - چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱

حمیدانوری

از افغانستان تا لیبیا

بیاد بیآوریم روزگاری را که نیروهای هوائی امریکا وناتو سرزمین مخروبۀ ما را زیر ضربات هزاران هزار بم و راکت، بلاوقفه و بصورت سیستماتیک درهم کوبیدند و دو ماه کامل شب  و روز سرتا سر افغانستان را وحشیانه بمباردمان کردند و مقاومت محیر العقول طالبان درهم شکست و....

وبازهم بیاد بیآوریم هجوم مستخدمین بومی وایله جار ( سی آی ای)  به شهر ها و روستا های به خاک و خون خفته و بی صاحب را که چه جنایات وحشیانه و ددمنشانه را در حق مردم رواداشتند ...

قوای هوائی امریکا جاده صاف کن یک مشت اراذل بی بند و باری گردید که دمار از روزگار مردم بدرآوردند و آنچه از نامردی و نامردمی در چانته داشتند ،در حق اولاد آدم روا داشتند.

 بعد ها و در طی بیش از یک دهه همه باچشم و سر شاهد بودیم و هنوز هم شاهد هستیم که دیموکراسی صادراتی از واشنگتن، چگونه همین طبقۀ مستخدمین بومی و اوباش و جنایتکاران جنگی را بر سرنوشت یک ملت جنگ زده ، حاکم ساخت و از کاه ،کوه ساختند و امروز افغانستان در یک منجلاب عظیم فرو رفته است که راه بیرون رفت از آن غیر متصور می نماید.

همین پالیسی حاکم ساختن یک مشت جنایتکاران جنگی  بر سرنوشت یک ملت ،در عراق نیز تطبیق گردید و با رئیس جمهور یک مملکت،درست مانند یک حیوان رفتار کردند و در مقابل کمره های تلویزیون دندان های وی را شمردند و بعد به چوبۀ دار اش سپردند.

امروز در کشور لیبیا شاهد همان وحشت پار و پیرار هستیم. مستخدمین بومی امریکا و متحدین، زیر نام " شورای انقلابی "،بعد از هشت ماه بمباردمان شهر های مختلف لیبیا توسط ناتو و به خاک و خون کشیدن ده ها هزار لیبیائی و تخریب وحشیانۀ لیبیا، سر انجام معمرقذافی ، دیکتاتور لیبیا را زنده اسیر گرفتند و بسیار وحشیانه و غیر انسانی مورد لت و کوب و توهین و تحقیر قرار داده و به ضرب مشت و لگد و گلوله ، کشتند.

 او زمانیکه بدست شورشیان بومی مستخدم امریکا و متحدین اسیر شد،زنده و سلامت بود ودرظرف چند دقیقه یا شاید یک ساعت به روزگاری افتید که نگو ونپرس. الجزیره فیلم موبایلی را از زمان پس از بازداشت قذافی پخش کرد. در این فیلمدر حالی که قذافی زنده است توسط شماری از انقلابیون ( مستخدمین بومی امریکا و متحدین )، از موتری پیاده ساخته شده  و به مکان دیگری منتقل می شود.قذافی در این فیلم که مجروج و خونین است التماس می کند که او را نکشند.

در همین حال شبکه تلویزیونی الصمود، فیلم ویدئویی از لحظه دستگیری معمر قذافی تا لحظه مرگ وی بر اثر اصابت گلوله را پخش کرد.

تصاویری که این شبکه پخش می‌کرد، نشان می‌داد قذافی ابتدا زنده بود و انقلابیون( مستخدمین بومی ناتو)، او را به صورت ایستاده گرفته بودند، اما در ادامه بر روی زمین افتاده و بر اثر شدت جراحات وارده می ‌میرد. این تصاویر نشان می‌دهد که قذافی غرق در خون است.

پس با جرأت و قاطعیت گفته میتوانیم که سرنوشت لیبیا ، بهتر از سرنوشت عراق و افغانستان نخواهد بود .مردم لیبیا هم درست مانند عراق و افغانستان بصوب کشمکش های قومی و منطقوی کشانیده خواهند شد و سر انجام دستنگر و محتاج امریکا و کشور های غربی گردیده و زیر بار میلیارد ها دالر و پوند و یورو قروض کمر شکن ، گور خواهند شد و دار وندارشانرا به یغما خواهند برد.

درست است که قذافی بیش از چهل سال با سرنوشت مردم و مملکت بازی کرد و یک دیکتاتور خود رای و خشن بود و...، اما بخوبی میدانیم که در لیبیا از انقلاب مردمی خبری نبود که نبود و این صرف یک مشت گماشتگان ناتو بودند که تجهیز وتمویل وتسلیح شدند و کشور خود را به خاک و خون کشیدند.

در عربستان سعودی بیش از هشتاد ( ۸۰ ) سال است که آل سعود فرمانروائی میکنند و یک کشور وسیع را بنام خود قباله کرده اند و از عربستان، عربستان سعودی ساخته اند.

" دودمان آل‌سعودکه قدرت را از سال ۱۹۳۲میلادیدر کشور عربستان در دست دارد، نام کشور را منصوب به نام دودمان خود کرده‌است.

در عربستان ۷ هزار عضو از دودمان سلطنتی آل‌سعود، به تمامی کشور و بیش از ۲۵ میلیون ساکن آن حکم‌رانی می‌کنند. این گروه علاوه بر در دست ‌داشتن تمامی امور حساس کشور، ثروت‌های نجومی حاصل از فروش نفتو گازو تمامی امور کشور را بدون حضور هر گونه نهاد انتخابی و یا نظارت مردمی در اختیار خود گرفته‌اند."(ویکی‌پدیا)

ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

نمیگوئیم که بالای عربستان سعودی یا کدام کشور دیگر نیز باید حملۀ نظامی صورت گیرد و دمار از روزگار شان بدر آورده شود، ولی چرا قذافی و رژیم ۴۲سالۀ او منفور و آل سعود و رژیم ۸۰سالۀ شان، منظور اند؟

از طرف دیگر چرا امریکا خود را ژاندارم جهان میپندارد و زیرنام دیموکراسی وبنام مبارزه با تروریزم کشور ها را به خاک وخون میکشاند و یک مشت دزد و آدمکش و جنایتکاران جنگی را عبا و قبا و چپن و کلاه بخشیده و کشور های شانرا تاراج میکند؟

اکنون نوبت تاراج لیبیا فرا رسیده است و منابع زیرزمینی آن کشور بین امریکا و متحدین به مزایده گذاشته میشود.همین اکنون شاهد هستیم که رژیم صادراتی امریکا به لیبیا در اولین روزهای پس از قتل فجیع معمر قذافی، در صدد آن برآمده است که رسم چهار زن داشتن را در آن کشور قانونی سازد.

"... رئیس شورای انتقالی لیبی از لغو قانون فعلی خانواده در این کشور خبر داد که چندهمسری را ممنوع می کند. او گفت این قانون با نص قرآن که به مردان اجازه چهار بار ازدواج می دهد، در تناقض است..."(سایت بررسی استراتژیک )

درحالیکه بیشتر از هشت ماه جنگ و خونریزی و کشتار ، لیبیا را به ویرانۀ مبدل نموده و از اجساد فاسد شدۀ لیبیائی ها مملو ساخته است، زمامداران جدید در اولین فرصت دست داشته، به فکر گرفتن چهار زن افتیده اند .لیبیا در همین فرصت کنونی از تمام خدمات آبرسانی و برق محروم بوده  و سیستم خدمات اجتماعی وصحی و زراعتی آن برهم خورده است و اغتشاش و شورش و جنگ و گریز بیداد میکند، اما "انقلابیون" در فکر هموار ساختن راه برای گرفتن چهار زن هستند.

این است تحفۀ امریکا و متحدین برای مردم لیبیا.همان تحفه ایکه ارزانی مردم افغانستان داشتند و قانون زن ستیز " احوال شخصیه شیعیان" را بالای شان تحمیل کردند و داد از حقوق زن زدند.

به یقین لیبیا را هم به همان جهتی سوق خواهند داد که افغانستان و عراق را سوق دادند که بوی گند تجزیه طلبی از آنها بالاست و یک مشت افراد زبون و ذلیل را نیز درخدمت گرفتند تا به این کثافت کاری های شان، بیشتر چوبک زنند.

 ارقام کشته ها از هر دو طرف درگیری آنقدر بالاست که فرصتی برای انجام مراسم دفن نیست. جنازه های سربازان و شورشیان لیبیایی را فقط دفن می کنند و نامشان را برای پیدا کردن خانواده هایشان روی آن می نویسند، اما اجساد ده ها هزار لیبیائی غیر نظامی همچنان بدون کفن و دفن در دشت های بی آب و علف و شهر ها و قریه های ویران لیبیا در حال گندیدن و پوسیدن است.

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »